تبليغاتX
 همیشه یکی بود یکی نبود

سلام

گرفتارم اساسی ببخشید که نمی تونم بیام

ولی واسم دعا کنید که وقتی اومدم کوله بارم شادی و موفقیت باشم

فقط این جمله رو بگید

خدایا کمکش کن به خواسته قلبیش برسه و شادش کن

تابستون حتما میام احتمالا از ۲۰ تیر شایدم مرداد ولی میام که بمونم

شرمنده اونایی که میان میخونن  و نظر میدن ولی من نمی تونم بهشون سر بزنم

قول میدم جبران کنم

قربان همگی

بای تا های


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/02/23 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


سلام

بعد از چند روز دوباره اومدم

شادمهرو مهستی این چند روزه حالمو بد کردن

انقد آهنگاشونو گوش کردم افسرده شدم

واقعا محشر خونده شادمهر آهنگ تقدیر رو

 

 

باید تورو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تابه منی

بازم منو خط میزنی

باید تورو پیدا کنم

تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثله من

می تونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از

رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم ازین شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی

حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی

که جا گذاشتی می پره

باید تورو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت

حتی ازین کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه

پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو

احساسمو باور کنی

 

 


 

نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 1388/01/20 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت


 

از دلاويز ترين روز جهان ، خاطره اي با من هست ، به شما ارزاني


سحري بود و هنوز ، گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .


گل ياس ، عشق در جان هوا ريخته بود .


نفسم با نفس ياس در اميخته بود .


مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : هاي !  بسراي اي دل شيدا ،

بسراي.


اين دل افروز ترين روز جهان را بنگر !


تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !


آسمان ، ياس ، سحر ، ماه ، نسيم ،


روح در جسم جهان ريخته اند ،


شور و شوق تو بر انگيخته اند ،


تو هم اي مرغک تنها بسراي !


همه در هاي رهايي بسته ست ،


تا گشايي به نسيم سخني ، پنجره اي را ، بسراي ! بسراي ...


من به دنبال دلاويز ترين شعر جهان مي رفتم !


در افق ، پشت سراپرده نور ، باغ هاي گل سرخ ، شاخه گسترده به مهر ،


غنچه آورده به ناز ، دم به دم از نفس باد سحر ، غنچه ها مي شد باز .


غنچه ها مي شد باز ، باغ هاي گل سرخ ،


باغ هاي گل سرخ ، يک گل درشت از دل دريا برخاست !


چون گل افشاني لبخند تو ، در لحظه شيرين شکفتن ! خورشيد !


چه فروغي به جهان مي بخشيد ! چه شکوهي ... !


همه عالم به تماشا برخاست !


من به دنبال دلاويز ترين شعر جهان مي گشتم !


دو کبوتر در اوج ، بال در بال گذر مي کردند.


دو صنوبر در باغ ، سر فراگوش هم آورده به نجوا غزليمي خواندند .


مرغ دريايي ، با جفت خود ، از ساحل دور


رو نهادند به دروازه نور ...


چمن خاطر من نيز ز جان مايه ي عشق ،


در سراپرده دل غنچه اي مي پرورد ، -هديه اي مي آورد-


برگ هايش کم کم باز شدند !


برگ ها باز شدند :


 ...يافتم ! يافتم ! آن نکته که مي خواستمش !


با شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو ، آراستمش !


تار و پدش را از خوبي و مهر ، خوش تر از تافته ياس و سحر بافته ام :


"دوستت دارم" را من دلاويزترين شعر جهان يافته ام!


اين گل سرخ من است !


دامني پر کن ازين گل که دهي هديه به خلق ،


که بري خانه دشمن ! که فشاني بر دوست !


راز خوشبختي هر کس به پراکندن اوست !


در دل مردم عالم ، به خدا  ، نور خواهد پاشيد ، روح خواهد بخشيد .

 

تو هم ، اي خوب من ! اين نکته به تکرار بگو !


اين دلاويز ترين شعر جهان را ، همه وقت ،


نه به يک بار و به ده بار ، که صد بار بگو !


"دوستم داري"؟ را از من بپرس !


"دوستت دارم" را با من بسيار بگو !

 

فریدون مشیری

 


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 1388/01/17 ساعت 21:38 موضوع | لینک ثابت


یادت بخیر

زندگي آرام است،

مثل آرامش يك خواب بلند.

زندگي شيرين است،

مثل شيريني يك روز قشنگ.

زندگي رويايي است،

مثل روياي ِيكي كودك ناز.

زندگي زيبايي است،

مثل زيبايي يك غنچه ي باز.

زندگي تك تك اين ساعتهاست،

 زندگي چرخش اين عقربه هاست،

زندگي راز دل مادر من.

 زندگي پينه ي دست پدر است،

 زندگي مثل زمان در گذر است...

 

اگه میدونستی چقدر دل تنگتم


 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 1388/01/16 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت


کاش...

 

   

کاش

زمین ساخته می شد

با سفالینه های دیگری

منو تو و دیگری

با زایشی دوباره

آسایشی دوباره می یافتیم
  

                      

 


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه 1388/01/15 ساعت 23:48 موضوع | لینک ثابت


داستان کوتاه 2

 

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ًبه بهشت می رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر ﮐس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« این کار شما تروریسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟

شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده

نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای این کارها نیست! لطفا ًاین مَرد را پس بگیرید!! »



وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:

« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند! »

 

 


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه 1388/01/15 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


داستان کوتاه

 

 

عشقی جدا از معشوق

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد.
شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر ، دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"
شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."
شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است.
تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترک ندارد. هر ﮐس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی.
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

 

 

 


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه 1388/01/15 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


 

 

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
ﮐس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

فروغ فرخزاد

 

 


 

نوشته شده توسط مینا در جمعه 1388/01/14 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت


عجب سیزدهی در کردیم

سلام

گلوم درد میکنه بد جور

شما خوبین؟ چه خبر از ۱۳

ما که رفتیم کوه و دشت و دمن. منم که زیادی علاقه مند به طبیعت داشتم از کوه میرفتم بالا یه موجود عجیب رو زمین دیدم شروع کردم به دوویدن

۴ یا ۵ متری رو کوه دویدم خوبه حالا پرت نشدم پایین بعدش گلو درد و سرفه شروع شد

ولی خوش گذشت ۱۳ بدی نبود. خدارو شکر انقدم گرم بود که سوختم.

 


 

نوشته شده توسط مینا در جمعه 1388/01/14 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت


 

وقتي كه هق هق عشق، ضجه‌ي احتياجه

سر جنون سلامت ، كه بهترين علاجه

عشق من عاشقم باش ، اگر چه مهلتي نيست

براي با تو بودن اگر چه فرصتي نيست

 

 

 

 

وقتی که دیگر نبود ،

                من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

                من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

                من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

                 من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

                 من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

                        مثل تنها مردن ...

 

 


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 1388/01/12 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت